به وقت چهارشنبه

کلی کار داشتم که به هیچ کدوم نرسیدم!
ولی مهمترین اتفاق امروز این بود که دوست داشتم متصدی پلیس به اضافه ده رو از پشت سیما ببوسمش!

فردا میریم سفر یک ساعت فاصله!
شاید شنبه هم بریم یه استان دیگه دو الی سه ساعت فاصله!
+بازی امشب فقط اونجاش که خیابانی گفت ببین تماشاچیا چه شوری دارن، چقدر غوغا میکنن!
غوغا ^_^ !
  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • نای نِنه
    • چهارشنبه ۳۰ خرداد ۹۷

    جام جهانی چشمهات

    نمیدونم چرا ولی همیشه دوست داشتم ویزیتور سوپریا بشم، یه کار خدماتی بامزه، درست مثل یه پستچی!

    صبح به صبح سوار ایسوزوی سفید براقی بشی و بری دم سوپریها وایستی، اجناسشون رو تحویل بدی و جلوی تک تک اقلامشون  تیک بزنی! :)

    ولی این روزها آرزومه که خودم سوپری داشته باشم، مثلن چای گلستان بفروشم یا سن ایچ کول یا ...  یا هر چیز دیگه ای!

    راستش تا اون شب که عادل داشت قرعه کشی میکرد تو باغ نبودم که همه جای دنیا استادیوم مختلط دارن و گرنه چهارتا پیامک که خرجی نداشت! از اون شب این فکر مثه خوره افتاد به جونم، من و تو و بردن دو تا بلیط اونم برای جام جهانی روسیه!

    اصلن راستشو بخوای پاک یادم رفته بود که عشق فوتبالیو آخر هفته ها پا به توپی! یعنی از یه روزی به بعد سعی کردم  فکر کنم که این فوتبال دیدنا و دنبال کردن خبرا و حواشیا علاقه ی خودمه نه دوست داشتن دوست داشتنیهای تو!

    خلاصه فکر کن میرفتیم روسیه،مثلن استادیوم کازن ارنا، با کلی تماشاچی، فوتبالیستای معروف، مربیاشون، داورا، لیدرا، دو تا صندلی چفت هم، احتمالن پاپ کرن و پپسی و دستم که تو دستته و برق چشمای سیاهت و سوت شروع بازی!

    به قول بهنام : " الهی که چشمام نبینه غماتو، الهی نبینم که بی تکیه گاهی، فقط شادیاتو ببینم الهی، میخوام بشنوم دلخوشی هاتو دیدی، به هر آرزویی که داری رسیدی..."

    دلم میخواد قبل از اینکه بازیها تموم شن و بخوایم برگردیم، عوض تک تک اون بازیها، عوض تک تک اون آدما،عوض سانت به سانت جابه  جا شدن اون توپ فوتبال، عوض گروکشی تیمها و نتایجشون، عوض شادی بعد هر گل، عوض ناراحتی برای هر پتالتی،عوض هر مترمکعب اون 11 تا شهر؛ اصلن بذار اینطوری بهت بگم عوض هر چیزی زل میزدم توی چشمای مستت که از فرط شادی میدرخشن! میلیون ها ادم نگاهشون به اون مستطیل سبزه و من نگاهم به تو! چقدر میتونی خوشحال باشی از این اتفاق! از تماشای زنده ی دو تا عشق با هم! میدونی چشمات و برق نگات برای من، خیلی بیشتر از اون جام جهانی مسخره می ارزن، حتا تصور اینکه ساعت 11 شب روز سی ام بعد زدن اولین گلمون به اسپانیا ممکنه چقدر محکم بغلم کنی  و دیگه چه ها کنی سر ذوقم میاره! :))

    میدونی اگه پولش رو داشتم قبل از اینکه فکر کنم انبارای خیالی سوپریمو پر از چای و آبمیوه کنم تا شاید جایزه شو ببرم؛ دو تا بلیط میخریدم میومدم پیشت، الکی میگفتم دلم از اینجا گرفته، برا آخرای هفته بیا تا بریم پابوس آقا، بلیطارو میذاشتم پیشت و رومو تنگ میگرفتم و میرفتم! نمیدونم بعد دیدن بلیطا و تاریخو مقصدشون چه حالی میشدی ولی مطمئنم قبل رفتن یه روزی میومدی دنبالم تا بریم تو شهر یه دوری بزنیم،گوشه ی دنج کافه ای ،به وقت صرف تلخ ترین قهوه ها یادم می آوردی که ممنوع الخروجی! یادم می آوردی همون شب به کنایه تو کانالم نوشتم که دیگه عادل فردوسی پور هم رفت خوابید؛ تو چرا هنوز آنلاین بودی! یادم می آوردی که تیم شما تفننی و خانوادگی بود و هیچ وقت فوتبال رو حرفه ای دنبال نمیکردی! یادم می آوردی تو کشورمون این فقط مردان که میرن استادیوم و ایران و غیر ایران نداره! یادم می آوردی که ما نامحرمیم و نشده تا حالا کنار هم بشینیم چه برسه که بخوایم زل بزنیم به چشمای هم!

    این که فقط یه چالش بی دعوت بود، خواستم بدونی که ما خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن!

    ولی بهت قول میدم یه روزی چشمات مال من میشن!

    من بیشتر از هر کس دیگه ای برای به دست آوردنشون سهمیه دارم!



    +کسی رو نمیشناسم هنوز!

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • نای نِنه
    • چهارشنبه ۲۳ خرداد ۹۷

    با تو تا روز خفتنم هوس است!

    هفته ی خاصی بود، پر درد، پر شوق، پر انرژی، پر کسلی و بی حالی، پر کفر، پر قدر!

    بهش گفتم "یا بکش، یا دانه ده، یا از قفس آزاد کن"!

    انتخابو گذاشت پای خودم، یه هفته وقت دارم تا فکر کنم!

    در قفس بازه، باز بوده همیشه، این منم که نخواستم برم؛

    جلدش شدم؛ بدون اینکه بفهمم، بدون اینکه بفهمه!

    چرا نرفتم با اینکه فرصتش بارها و بارها پیش اومد؟!

    ساده است، چون با همه ی ویژگیهای خوب و بدش دوستش داشتم!

    چون برده بودمش تو خیالم، صبحا نشسته بودم بالای سرش تا بیدار شه، لباسای کارشو بو کرده بودم و انداخته بودم تو ماشین، کنار ناهارش سالاد درست کرده بودم،براش موهامو بافته بودم، رو در و دیوار خونش نقاشی کشیده بودم، برای عصرونه هاش کیک پخته بودم، برای روزایی از زندگیش ناراحت بودم و لب ساحل باهاش راه رفته بودم، برای روزایی از زندگیش خیلی خوشحال بودم  و تحسینش میکردم، اوف حتا برای تولد 30 سالگیش ریسه بسته بودم، خیلی روزا تو خیالم حالم باهاش خوب بود! من تو خیالم باهاش بحث کردم، دعوا کردم،ی ه بحران بزرگ و یکی دو سال بد  رو پشت سر گذاشتم و حالا دوباره از اول شروع کردم!

    حالا باید تصمیم بگیرم که جواب "تو منو میخوای؟"ش رو چی بدم!بعد این همه سال و این همه حرف و این همه اتفاق!

    تصمیم گرفتن وقتی سخت میشه که اگه بمونم در رو میبنده!

    من نیاز به یه حریم امن دارم،درست!

    اما وقتی پشت میکنم به این در، وقتی برگردم  سمتش، درست همون آدم و همون زندگی و همون توهماتی که توی ذهنم هست انتظارمو میکشه؟!هوم!

    +گیرایی شبای قدر از سیزده بدر بیشتره مگه نه؟!

    +دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم...




  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • نای نِنه
    • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷

    گناه کبیره ی تخمک جان!

    دیروز نفر سوم  صف سوم  ایستاده بودم، رکعت سوم  نماز عصر بود،حس کردم زیر شلوار کرم زیر چادر سفید گلگلیم یه خبراییه،یادم به اون خانم پاسخگوی مسائل شرعی توی مقبره شهید حججی افتاد که گفت راه چاره و درمان گناه کبیره اینه که تکرارش نکنی! گفتم نماز رو نمیشکنم وقتی که تموم شد،سریع چادرمو عوض میکنم میدوم بیرون!همین هم شد،وقتی حراسون برگشتم و سعی میکردم از دل جمعیت یه راه پیدا کنم که برم بیرون ،جمعیت با چشمای متعجب بود که منو دنبال میکرد!گفتم نکنه وقتی وایستادم چادر بندازم سرم چیزی دیده باشن؟!

    حتا داشتم مرور میکردم که از در مردونه خارج شم که مشکلی از نظر مرجع تقلید نداشته باشه!

    وقتی رسیدم خونه وقتی عرقم خشک شد،وقتی دراز کشیدم و کنده شدن تیکه یخهای قطبی دلم رو حس کردم،وقتی یواش یواش درد برم مستولی شد،یه چرتکه انداختم و دیدم هنوز 2روز فرصت دارم!ولی خب اون ماه4  روز جلو افتاد،این ماه فشار روزه هم بود و دو روز که چیزی نیست!تا شب فقط خدا خدا میکردم روزم باطل نشه!

    حتا دیشب سحری درست نکرده بودم به این امید که خدا معافم میکنه تا صبح!حوالی چهار دو تا تخم مرغ شکوندم تو تابه ،هنوز یه لقمه نخورده بودم که اذان دادن،حالا هم هنوز همون دل درد و خدا خدا که تا شب برسه!

    ولی واقعن یه تخمک و یه انقباض عضله حقشه که اینطوری از خونه ی خدا تو ماه خدا  رونده شم؟!



  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • نای نِنه
    • چهارشنبه ۹ خرداد ۹۷

    کوتاه گشت از همه جا رشته امید!

    اردیبهشت هم تموم شد و رفت...

    خیلی بده اینکه فکر کنیم حال خوب و خرابمون باید با فصلها جلو بره، یعنی نم بارون و وزش باد لای مو و جیک جیک گنجشکای اول صبح و نمیدونم بوی آش دم غروب عزیز جون باید بشه منشا حال خوب اردیبهشت ماهمون!باید شعر بشه،توئیت بشه،لایو بشه!

    دو ماه اول سال مثه آبی که از بین انگشتا سرمیخوره و میریزه،تموم شد و رفت!بدون اینکه بفهمم چطور گذشت!

    بخوام خیال انگیز تر بنویسم اینکه شمعدونی اژدر قرمز آتیشیمون همین اردیبهشت ماه دق کرد،قرار بود شته هاش با چند بار اسپری مایع ظرفشویی بمیرن،به نظر خیلی قوی میرسید،این رو میشد از سربرگ های تازش فهمید ولی یواش یواش زرد شد و داره نفسای آخرشو میکشه!

    اردیبهشت شاهد تولد دایی محمود مرحوم بود،چهلمش رو چند روز بعد از 42 سالگیش گرفتیم!پنجشنبه ها مثه ابرهای استراتوکومولوس رو سرمون سایه مینداختن و بعد بارون میگرفت،اون روزها گذشت،ظرفهای پذیرایی خشک شدن،دست گلها پلاسیدن و شمعهای مشکی ذره ذره آب شدن،گلای روی قبر تازه داشتن جون میگرفتن که جاشونو به یه سنگ کوچیک و بی روح دادن،میتونم بگم هر پنج شنبه از مورچه های قبرستون بیشتر از متنای مداحی متنفر شدم!تو قبرستون دنبال قبر ننجون معصوم گشتم،اخرین بار نوجون  14ساله ای بودم که سر خاکش رفتم!هر چی گشتم نبود،قبرستون پر جوون بود،پر قبرهای تازه،پر گلهای شب بو و آهار!هربار شهیدهارو قسم دادم به یتیمیش،که اگه دستشون رسید براش کاری کنن!

    زندایی و تجسم بچه های کوچیکشو آیندشون و قهرشون با بقیه ،زندایی و پنجشنبه ها و لباسای مشکی و بقل کردن قاب عکس،زندایی و جمعهها و بهونه ی توت و باغ،زندایی و فریاد بلند حالا من چیکار کنم خدا!

    اردیبهشت شاهد تلاش من برای پیدا کردن کار بود،درآمد بالای یک میلیون و سرویس رفت و برگشت و محیط کاری خوب!
    اردیبهشت شاهد تلاش من برای پیدا کردن حوصله بود،درست همون روزی که رفتم تو پارک نشستم و بازی بچه ها رو دیدم و عاشق اسم "مُحَنـّا"شدم!
    اردیبهشت شاهد احیای کارگاهم شد!
    ولی از همه ی اینها گذشته نکنه تو از پیشم رفتی که این شمعدونی دق کرد؟!اینو باید از پیام تسلیت از دهن افتادت میفهمیدم،یا از ....

    +میدونستی این شبا نباید بدون تو سحر بشه؟!
    +داره رعد میزنه...
  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • نای نِنه
    • چهارشنبه ۲ خرداد ۹۷

    ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده!

    بهش گفتم حالا غرض از مراحمت؟!
    گفت فقط یادآوری روز چهارشنبه ... ببخشید مزاحم شدم


    +لغت نامه دهخدا:   marahem 
    مراحم. [ م َ ح ِ ] (ع اِ) مهربانیها. ج ِ مرحمت. (غیاث اللغات ). رجوع به مرحمة و مرحمت شود : و مراحم حضرت صاحبقرانی شامل حال همگان گشته. (ظفرنامه ٔ یزدی، از فرهنگ فارسی معین ).
    - ارباب مراحم و اشفاق ؛ مردمان مهربان و مشفق. (ناظم الاطباء).
    مترادف مراحم: مرحمت ها، لطف ها، عنایات، عنایت ها، محبت ها، مهربانی ها

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • نای نِنه
    • سه شنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۷

    صد بار بنا گشت و دگر بار فُرو ریخت...

    از 1389 مینوشتم!
  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • نای نِنه
    • جمعه ۲۱ ارديبهشت ۹۷