آری کم اوزدم در این بحران کم اوردم...

خانم نصاری زن سوم یه پیرمرده، فکر میکنم خوزستانی باشه...لابلای حرفاش کلمات انگلیسی رایج در فارسی مثه گیلاس،کوپ یا وایر و اینجور چیزا میگه...نمیدونم از کی اونجاس ولی احتمالن حقوق میگیره، برای نظافت و چایی درست کردن و آب یخ و بعضی وقتا ثبت نام و اینجور کارا... از همون اول یه سری از مواد غذایی تو یخچال کپک زده بود،سرویسا پر اشغال بود، ظرفا نامرتب و نشسته بود، فر گاز کثیف و  خراب بود، کلی مشکل داشت،بچه ها درستش کردن.. امروز صبح زود رسیدم یکی از بافنده ها اومد در رو برام باز کرد؛ باهاش کلی حرف زدم گفت چند تا بچه ها قهر کردن،بهشون گفتیم با این خانم زیاد بحث نکنین،جای مادرتونه، حالا چاییش بی کیفیته باشه،فوقش بگیرین ازش و نخورین،مزگان هم یه چیزایی از مزه ی چایی ما گفت گفتن ... بعدش مربیم اومد و رفتیم سر کلاس...قوری ما نبود، همه ی وسایل بود ولی قوری نبود، یچه ها از خونه اورده بودن که چایی درست کنن، دم نوش که درست میکنیم ابجوشم همیشه هست...قوری رو قایم کرده بودن،به حدی که ما جلوی بقیه خجالت زده شدیم، سر اخر قبضهای اخطار قطع خورده رو برداشته اورده میگه برای من فرقی نمیکنه برا شما هم چایی درست میکنم، امکانات میخواین پول بدین تا بخریم، ما حرفی نداریم ...وقتی یه نفر از جایی ناراضی باشه، کلی ادم دیگه رو هم با خودش همراه میکنه...مربیمون کلی ناراحت بود...رفتارشون واقعن زشت بود، دلم به حال مستخدمایی که مجبورن به خاطر مدیریت کارای اینجوری بکنن میسوزه... خبرچین و نمیدونم چی بگم...خیلی باید تحمل داشته باشن...مزگان راست میگفت که اگه امکانات نداشتین نباید کلاس برگزار میکردین...خدایی همه چی رو بچه ها میگیرن میارن..حتا میکسر و همزن و قالب و ظرف و مواد اولیه هم خودمون میبریم...یه یخچال قدیمی بیش از سی ساله دارن بایه فر خیلی قدیمی...شعله هاش تو گرمخونه شه...انقدر فضای اشپزخونه کثیف و گرمه و بوی لجن میاد...همیشه هم کلی آدم میان توشو میرن...انتظار ساید بایساید و تمیزی و امکانات زیاد نداریم ولی واقعن نمیشه اینجا با این شرایط امتحان داد و گواهی فنی حرفه ای دوره رو با نمره خوب گرفت...من که زده شدم از ثبت نام عکاسی اینجا...خوبه مکانش وقفیه...پول گاز و برق و اب هم قد شهریه یکی دونفر بیشتر نیست...باید مدیریت بیاد و از بچه ها بابت رفتار زشتشون عذر بخواد...خیلی خجالت کشیدیم جلوی بچه ها...خوبه سری چندمه که دارن این دوره رو برگزار میکنن...

حالا منم از اون ادمام که هر کی بخواد جک و خاطره بگه یا از چیزی شاکیه فقط نگاه به من میکنه....واقعن ظهر مستاصل بودم از اینکه جانب کی رو بگیرم...صدامون رفته بود بالا...توی موقعیت های دعوا حتا با لحن خوب من مشکل دارم...میترسم و قلبم تند میزنه...میلرزم و صدام میبره...باید قوی باشم...باید بتونم از حق دفاع کنم...

باید بگم که مرنگ درست کردم امروز...همون شیرینی پفکی یا کلوزه!

دسر اناناس از دست فاطمه ول شد ریخت کف اشپزخونه...بستنی سنتی هم زدیم،خیلی خوب شد...شیک شاه توت ولی انتظاری که ازش داشتمو برآورده نکرد...

باز اقای رستمی جلسه گذاشت و نتونستم برم...حیف...

عمو مظاهر گفت بازار کار خیلی خرابه هر جا رو تونستی بری برو...تا یه کار خوب پیدا کنی...

یه کافه پیدا کردم و یه شرکت فانوس دانش...

با یه منشی دفتر بازرگانی...

دیشب قیمه درست کردم چقدر محشر...

تولد عادل رو هم گرفتیم رفت...

+خزر رو هم نداریم دیگه...


  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • نای نِنه
    • چهارشنبه ۲۴ مرداد ۹۷

    رفیقم کجایی...

    اول بگم که مامان خیلی محدودم میکنه، از تلویزیون دیدن و صدای پیامم و نشستنم پای لپتاپ و نقاشی کشیدنمو دنبال کار رفتنمو درست کردن دسر و کیک و حتا لباس پوشیدنمو هماهنگ کردن تفریحای خونوادگی و بازی کردنم و کتاب خوندنم و هر چی که دم دستش باشه بحث میکنه،قر میزنه، اعصابم رو خورد میکنه، گویا باید بشینم یه گوشه از خونه برم تو خودم، گهگداری به حرفاش و به حدس های بی پایه و اساسش و بدگوییهاش گوش کنم،نهایتش ازم میخواد کارای خونه رو بکنم، سر آخرم کلی ایراد میگیره و به بقیه هم چه راست چه دروغ محض خالی نبودن عریضه میگه...حرفی که نرگس میگفت و من الان بهش رسیدم که چرا جلو جمع نمیزنم تو پرش که انقدر حرف بهم در مورد من نبافه...

    انقدر اذیتم که دوستام انقدر راحت و آزادن توی همه چی ولی من حتا از کوچکترین چیزها بابت فکرایی که مامان در مورد حرف مردم میکنه محرومم...

    به مامان حق میدم بابت بعضی رفتاراش و اختلاف فاحش سنیمون ولی واقعن دیگه ذله شدم،منم نیاز دارم به اینکه یه وقتایی برای خودم کارایی که دوست دارم رو بکنم،حریم خصوصی داشته باشم...اعتماد به نفسم رو گرفته بس که سرکوبم میکنه...مخصوصن حالایی که به دنبال کارم...نه تنها تشویقم نمیکنه بلکه هر بار میزنه تو پرم... چه قبل مصاحبه چه بعدش...چه جلوی دیگران...حتا خواستگاری که هیچ صنمی باهاش نداشته و نخواهیم داشت...

    مامان تنهاست...در ظاهر میگه تو هم باید بری سر خونه زندگیت ولی معلوم نیست میخواد با تنهاییش چیکار کنه...با هیچکس معاشرت نمیکنه حتا خونوادش...حتا حوصله ی ما رو هم نداره...

    دیروز از بهداشت زنگ زدن خونه که بیا کلاس گذاشتیم...منم بی خبر از همه جا گفتم باشه میام...مامان انقدر غرولند کرد که کجا میخوای بری...مگه تو رابطی...مهری هم رفت تهش چطور شد...هی غر زد پاشدم رفتم یه آقایی بود داور طلاق بود،کلی حرفای خوب و به درد بخور زد..دخترش هم اونجا بود،همسن ما...مهندسی معکوس طور اومد گفت با کیا ازدواج نکنید و چرا...خیلی هم دلقک بازی درآورد خندیدیم...حتا جلو دخترش حرف از رابطه زد...تازه کلی از بچه های بزرگتر و کوچیکتر و مجرد و متاهل هم بودن...ولی اینجور جلسات به درد یکی مثه من میخوره...

    همین فردا قرار بوده بریم پارک آبی...از دو سه هفته پیش... حالا تو این دو سه هفته همه چند بار استخر رفتن،من پارسال یکبار رفتم...راجع به استخر رفتنا و شنا یادگرفتنا و حوصله سر نرفتن بقیه با من حرف ممیزنه ولی از دیروز میگه کجا میخوای بری...مگه تو بچه ای...استخرها باعث عفونتن... میخوای 40 تومن بدی بری کجا...

    خسته شدم...

    از شرکت طراحی سه بعدی زنگ زدن،من به دردشون نمیخوردم...رفتم کاریابی سفته میخواست و 20 تومن پول و کپی کارت ملی و عکس و نمیدونم چی و چی...:(

    رفتم اون شرکت نرم افزاری تبلیغاتیه...با وجود دک و پزی که داشتن حقوقش تمام وقت بدون بیمه ماهی 400...مارو چی فرض کردن؟؟!

    برا مهتاب اینا کاپ کیک پختم،خیلی خوشگل شدن... لواشکم کادو دادم بهش...:)

    بچه ها تا اتاق خوابش رفتن...حقا که فضولن...:|

    تو گروه گذاشتم کیا موافقن تولد برا ننجون بگیریم...با بوت لایک تازه...کلی داستان دراومد...به من چه که کی با کی قهره...من میخواستم ننجون خوشحال بشه نه تازه کلی فکر و خیال کنه و اعصاب خوردی به بار بیاد... لعنتیا...

    مامان میخواد با یه مجلس سه  چهار نفری زنونه سر و تهش رو بند بیاره ولی من تو فکرم باغ و کیک و آش و بلال و...

    مامان داره غر میزنه میگه آشپز بیا ببین غذات چطور شد یا نشستی سر کامپیوتر پا نمیشی...دوباره چه شرکتی پیدا کردی...

    دلم میخواد برم بغل یکی گریه کنم، هیچکس تو خونوادم رو دیگه محرم نمیدونم...تاکید میکنم هیچکس...

    فقط فاطمه رو دارم که اونم بدتر از خودم...

    خوش به حال دختر خانم ضیایی که گرفت بغلش بوسش کرد گفت نه دخترمو زوده شوهر بدم... حالا مامان ما...سایر اعضای خونواده ما.... :|

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • نای نِنه
    • چهارشنبه ۱۷ مرداد ۹۷

    زودت ندهیم دامن از دست!

    چهارشنبه هفته پیش به خاطر دوره مهارت افسون از خونه خواهری شروع شد و بعدشم به یه بازار ناکام و خستگی و در رفتگی دست حسین و باغ تموم شد، البته قرار بود برم خیابان قائمیه برای مصاحبه ی پلیس فتا ،هر کدوم از بچه هام یه جا بودن نمیدونم نتیجش چی شد، خیلی خیلی حیف شد...

    دوره کافی شاپم شروع شده،خیلی عالی پیش میره، تو فکر اینم مغازه رو کافه کنم، کافه قرمز، با پرده های چهارخونه و یه لنگر و فذمون کشتی بزرگ، سرمایه میخوام، البته یه کافه ای هم درخواست نیرو داده،بهش شرایطمو گفتم، یه کانال خفن کاریابی و یه شرکت نرم افزاری هم تو پاساژ راضیه پیدا کردم...

                                      

    رفتم یه دوست مجازی رو دیدم، حس خوبی داشت، گرون شد ولی خوش گذشت...ولی اروم و قرار نداشتم!

    تولد مهناز به خوبی برگزار شد،نمیدونم ارزش سکه 350 سوتی من با این وضع گرونی چقدری شد ولی خب خوش گذشت، تولد ابالفضل هم به خوبی و بهتر از پارسال برگذار شد، قراره کپسولای مافینم رو ببرم برای کلاس، باید برای تولد مهتاب یه نقشه دیگه بکشم، یعنی قید گوشواره و ماشین رو بزنم ولی خب چی بخرم؟ راستی پریشب هم عروسی مهندس بود... چقدر جام خالی...

     +فاطمه خواستگار داره،یه حالی مثه حمیدرضا برای من،آقا معلم برای اون!

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • نای نِنه
    • چهارشنبه ۱۰ مرداد ۹۷

    آخرین چهارشنبه ی تیرآلود

    با وجودی که مامان خیلی مخالفت کرد ولی بالاخره دیروز رفتیم خونه رویا، وای هلناشو بگو چقدر سبزه و پشمالو بود، خندید برام، چال داشت، انگشتاش، پاهاش، دامن نارنجیش، بوش...قربون صدقه رفتنای مادرشوهرش، موهای فرفری کوتاهش، لبای صورتیش، برق چشماش، قنداق کردنش ...از8 تا 1! خیلیم سرراست! چقدر حالم خوب شد، چقدر سبک شدم، چقدر اعتماد به نفس پیدا کردم، 48500 تومن هزینه کردم ولی واقعن ارزششو داشت!

    عصرشم همه هی گفتن بیا بریم قشم ولی آخه تو این گرما...هر چند خیلی چیزا میخوام ولی خب پولهام رو نگه داشتم برای امور مهمتر!تجهیز خونه بعد تجهیز خودم!

    عکس بچگیاش رو دادم چاپ کردن، فقط دو ماه وقت دارم تا تمومش کنم! خوشحالم! :)

    کادوی مناسبی برای شروع دوباره یا برای خداحافظی قاطع!

     اگه اتوبوس یکم تاخیر داشت میدوییدم میرفتم یه دونه فایتر برا عرفان میخریدم، میبردم خونشون خوشحالش کنم بعدم ببینم چشون بوده که نمیان دورهمی! دیشب تولد نرگس بود، یه تبریک حضوری گفتم فقط...جو سنگین بود،مثل همیشه، حرفهای  تکراری مثل همیشه!

    حمید دیروز از پایان نامش دفاع کرد... برام ارشد دیگه معنا  و مفهومی نداه...لااقل تو رشته ی خودم!

    تولد مهناز و داوود رو چیکار کنیم! چی بخرم من!

    لواشک پختم، آلوچه و رب انار و زردآلو با یه چنگ زرشک! ^_^

    باید شبکه بخونم، بچه ها بیکار بودن، ریحان زومبا میرفت و کلاسای هنری...یعنی واقعن حیف اون برنامه نویسی های تحت وب!

    فاطمه هم تو مهد کودکا  بهش کار میدادن و البته یه خواستگار معلم هم داشت! داغونیم ها...

    +من دلم بچه میخواد!

    و البته خانواده ی همسری که دوستم داشته باشن!

    +اگه همه چی گل و بلبل بود بهش تابلو رو میدم و میگم یه دونه ازینا میخوام... ^_^

    البته غلط کردم...! :)

     

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • نای نِنه
    • چهارشنبه ۲۷ تیر ۹۷

    دامن به دستم است و دستم به دامن است!

    چقدر بدم میاد از این چهارشنبه و چهارشنبه های قبلی و بعدی!

    دو ماه و نیم فرصت داره تا خودش  رو بسازه،هر چی میگذره بیشتر از هم دور میشیم!4 روز قبل از تولدش...حتمن تابلو رومیکشم و تا اون روز قابش میکنم که ببرم براش!تا چند روز پیش ذوق داشتم برای این هدیه ولی امروز یه حالت مشمئز کننده ای دارم از این اتفاق!

    نمیدونم چی انقدر روحش رو خسته کرده،حرف نمیزنه که، حس میکنه طلبکارم ازش! :| اعتراف تلخی بود زیبایی من دلیل هم صحبتیش بوده ...:/

    این فرصت آخره، من دیگه کشش ندارم!

    امروز یه دو ساعتی طاها رو نگه داشتم،با وجود اینکه هر بار از حسین و طاها اجازه میگیرم که بوسشون کنم یا گازشون بگیرم،خیلی وقتها بهم اجازه نمیدن و  اون موقع هاست که خیلی خیلی دلم میخواد این همه مهر رو فدای تکه ای از وجود خودم میکردم، بعد طاها و حسین هم مثل بقیه بزرگ میشن و آدم دلش نمیخواد حتا زیاد باهاشون دم خور باشه چه برسه به بوس و بغل و قلب و فلان!
    طاها بهم میگه عمانه! یا میگه عممی! خیلی باهوشه و در عین حال لجباز! فیزیکش و غرور و استقلالش هم خیلی بامزه ترش کرده!
    مثل دکتر که با موهای فر و لپهای سفید تپلش حسابی دلبری میکنه!
    ولی خیلی وقتها به این فکر میکنم که چطور میتونم موجودی رو که تا حالا ندیدمش و نمیدونم به کی ببره و چه اخلاقایی پیدا خواهد کرد دوست داشته باشم! چطور میتونم از وجودم بهش حیات ببخشم و بعد از دنیا اومدنش تمام عمرم رو برای بزرگ کردنش بذارم...
    این بچه ها فوقش یک یا دو روز و حتا کمتر پیش من خواهند بود ولی بچه ی من،همسر من، برای همیشه هستند!
    من متعهدم به داشتنشون و زندگی کردن باهاشون! و چقدر عجیب و سخت و غیر قابل پیش بینیه و غم انگیزه!  :|
    فاطمه حافظه گوشیم رو پاک کرده تمام چیزای ریزه میزه ای که منو یاد یه سری حرف و اتفاق میناخت رو ندارم دیگه!
    دارم سیسکو کار میکنم برم تو کار شبکه...هی اسم این شرکته رو همه جا میبینم امروز میرم ببینم نیرو میخوان یا نه...
    برای قنادی و پشتیبان قلمچی هم شاید رفتم...:|
    دوشنبه رفتیم پای سد خوش گذشت ولی خیلی تو فکر بودم...پدر مجید فوت کرده بود، دختر همسایه ها تمایلی برای حرف زدن نشون ندادن هر چند از دور دیدمشون!سه تا پشه هم نیشم زدن که جاش بعد سه روز منده و خارش داره هنوز...
    حالم تو امامزاده خوب بود هی خواستم زنگ بزنم بگم برات دعا کردم ولی یه عذرخواهی تودهنت باشه بد نیست ولی جلوی خودم رو گرفتم...
    طعنه ی خلق و جفای فلک و جور رقیب، همه هیچند اگر یار موافق باشد...نمیفهمه که...
    همچنان منتظرم ریحان خبر بده بریم خونه رویا!
    نبودنت کشنده ترین تیر تابستان است...
    راستی تولد حمید و نرگس و مهنازو بگو...


  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • نای نِنه
    • چهارشنبه ۲۰ تیر ۹۷

    منبع درد خودش موجب آرامش ماست!

    + فیدیبو نصب کردم :)

    کلی کتاب دانلود کردم که بخونم!دور دنیا در هشتاد روز ژول ورن رو خوندم، بعدش یادم اومد که سینماییش رو دیده بودم قبلن!

    64 گیگ اینترنتم رو باید تا اخر بهمن تموم کنم، اصلن دلم نمیخواد گیر سرعت لاکپشتی بیفتم!

    باید کلی فیلم دانلود کنم!  :)

    نه میدونم چی و نه میدونم از کجا!دلم میخواد هدفمند حجمم رو تموم کنم!

    + طاها خرمن گندمشو زده، منم اکیدن دلم میخواد چچل کنم...نمیکنم ولی! رفتم پیش پیش کش مو هم خریدم!پاپیون صورتی خالدار!

    + رفتم اموزشگاه،استاد رو پیدا کردم از بین کلی آدم! رفتم تو دفترش نشستم تا مدارکمو بیاره! رفت بیرون،برگشت به احترامش نیم خیز شدم، دستشو گذاشت رو شونم!یه حس خیلی خیلی بدی بهم دست داد!

    همیشه اذیتم که به خاطر دینم نمیتونم با ادمایی که باهاشون صمیمیم و راحت میگم دلم براتون تنگ شده و مشتاق دیدارتون بودم و فلان یه دست ساده بدم!

    اون روز که رفته بودم مخابرات و با رئیسش حرف میزدم اخر سر پاشدیم دست دادیم خیلی چسبید، یه خانم پخته و کاربلد بود که تو شاید 15 دقیقه با هم خیلی خوب مچ شدیم!حتا با اینکه شاید ماهی 400 عایدم بشه ولی مشتاقم برم سراغ اون خانم!ارتباط بدنی خیلی مهمه!

    ولی حالا هر جا میریم مصاحبه فوقش یه کاغذ و یکم تعارف رد و بدل کنیم!حتا نمیشه تو چشماشون نگاه کرد و حرف زد!

    دخترش چقدر بزرگ شده بود ماشالا، یادمه آخرین بار که دیدمش،خانمش داشت منو خواستگاری میکرد بچش ونگ میزد وسط آموزشگاه! از این بچه دل دردیا بود!فکر کنم حتا چطوری بغل کردنشو یادشون دادم!

    حالا با پیرهن صورتی گلدارش دویید اومد پیش باباش گفت بابا بیا گنجشکا دارن پنیرارو میخورن!استادم دستاشو باز کرد گفت بگو برید کنار،برید کنار فلان و بیسار....یهو و خیلی عجیب غیب میشد استاد،این آموزشگاه جدیدشون خیلی بامزس،یه خونه ی طاق چشمه ای  پر اتاقای تو در تو با درای کوچیک چوبی، پر وسایل قدیمی! از میزان و ایینه شمعدون و بولونی بگیر تا شمعدونی های دور حوض مربعی وسط حیاط!

    حس میکنم فهمیدم کی برام دندون تیز کرده بود!  :) گفت بارداره و پدرش فوت شده!

    خیلی تو نقاشی عقب افتادم از آخرای 94 که کار کردم، یکم وسطای 95 یکم اخرای 96 دیگه کار نکردم!باید کار کنم!هزینه کلاساش گرون بود، میخوام اگه نشد خودآموز سیاه قلم یاد بگیرم یا اینکه برم یه اموزشگاه دیگه! اگه خوب نبودن دوباره برگردم اینجا!هی تاکید داشت میگفت همینجا بمون کار کن، فکر کنم میخواد بیگاری بکشه حقوق نده! و گرنه الهام و فاطمه میموندن خب یا حتا معصومه!

    + بعد دو  سه هفته منتظر روزنامه موندن فقط اشپز و کمک آشپز و خدمات و تشریفات تالار و فروشنده فست فود و صندوقدار و اینجور چیزا میخوان!

    بدم نمیاد برم اون پشت تالار،به عنوان خدمه وایستم یاد بگیرم در اینده به دردم بخوره ولی خب تالارها ساعت کارشون برای یه دختر جوون مناسب نیست!اصلن مناسب نیست!

    یا حتا کمک آشپز که بتونم تو دستپخت شرکت کنم ولی خب اخه تا یک شب؟!

    یه بازاریاب همراه اوله که باید برم ببینم چیه و چجوریه هر چند از بازاریابی و پیله شدن وقت و بی وقت به مردم بدم میاد!

    یه دونم طراح سایت و منشی و حسابدار با همه باید ببینم ساعات کاری و حقوقش چقدره!

    حالا که تلگرام دارم دوباره میتونم برم تو تک تک اون گروهها و کانالا عضو بشم و بگردم دنبال کار!

    فکر میکنم زودتر به نتیجه برسیم!

    +قراره بریم خونه رویا!فاطمه هم مثه من یکم محدوده ولی ازادتر!

    خوشحالم!

    +عجیب خونریزیام شدید و دردناکه امثال!چهار بار مردم و زنده شدم!

    +هارد یک ترابایت قیمت کردم حدود 370 الی 400!

    سیستم رو قیمت کردم حدود 200 تا 250! و کمتر حتا!  :(


  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • نای نِنه
    • چهارشنبه ۱۳ تیر ۹۷

    یک روز پس از چهارشنبه!

    بیان قابلیت انشار در گذشته رو نداره، پس باید به هر ضرب و زوری هست خودم رو چهارشنبه ها برسونم!

    بین راه یه لاکپشت پیدا کردیم که یه کنه (قاقی) به لاکش چسبیده بود و داشت خونش رو میخورد! به سختی جداش کردیم و با چند ضربه بین دو تا سنگ کشته شد، بعدم با کلی مخالفت آوردمش به عنوان حیوون بی آزار خونگی که همون تو ماشین لباسامو کثیف کرد ...

    اسمش رو گذاشتم غنچه! از دیروز سه تا صاحب پیدا کرده ،مامان هم چپ و راست تهدید میکنه اینو از خونه میندازمش بیرون!

    همچنان دنبال کار!

    از اون شرکت تولید محتوا بهم زنگ زدن تا فهمیدن تو سفرم گفتند اگه کسی رو پیدا نکردیم خبرت میکنیم! ولی شرایطش خیلی خوب بود چون تولید محتوا که تو خونمه، بعد هم میتونستم یواش یواش برنامه نویسی تحت وبم رو تقویت بکنم و بهشون ایده بدم، مطمئنم که یه تیم گرافیک عالی و یه تیم برنامه نویس عالی داشتن و همشون هم خانم(که هم مزیته و هم عیب)!یکم رفت و آمد سخت بود،مخصوصن زمستونها ولی خب باید سختی بکشم تا قدر زندگی رو بدونم!

    خیلی بده که میدونم مثه دستپخت که با مخالفتای مامان راحت ولش کردم، این رو هم راحت ولش میکنم!

    امیدوارم یه کار خوب پیدا کنم، نزدیک و تخصصی و درآمد خوب و البته محیط خوب!

    برا شنبه میرم لوازم نقاشی رو تکمیل کنم، باید تا اخر سال نمایشگاه بزنم!

    +تو همین هفته ها دیگه باید ترسم رو بذارم کنار و پاشم برم لب آب! احساس میکنم انقدر مامان محدودم کرده و میکنه که دارم بی دست و پا میشم!

    +چقدر دلم بره ی سفید زنگوله دار میخواد!  :)

    +چقدر خوب میشد مغازه رو برمیداشتم خدمات اینترنت میکردم و میرفتم ریسلر میشدم، معصومه و مزگان و مهتاب دخترای  موجرن دیروز اومدن، حسین تخلیه اطلاعاتیشون کرد! :)

    +دیشب تو پارک دو تا پسر بچه بودن که چهره ها و لباساشون نشسته و کثیف بود، زنداداش میگفت شبیه بیمارهای نمکی اند، اومدن گفتن ما غذا میخوایم، یک متر هم قدشون نبود حتا، کوچیکتره دستشو جلو ابالفضل دراز کرد که بهش دست بده ولی ابالفضل بهش دست نداد، تازه اونی که اینقدر اجتماعیه!یکم که غذا خوردن گفت نون دارید بقیشو ببرم برا مامانم! کلش ده تا قاشق نبود،خیلی وضعیت بدی بود، هممون حالی به حالی شدیم، فرامرز یه پاکت رو برداشت بازش کرد،نون گذاشت تهش،غذا ریخت توش،تا جایی که شد پلاستیکه رو جمع کرد بهش داد،دوون دوون رفتن برن...

    هیچکس نمیدونه آینده چی میشه، ولی حداقلش اینه که اگه شرایطمون خوب نیست کسی رو به دنیای خودمون اضافه نکنیم!

    +سعی میکنم ویندوز سیستم رو عوض کنم و بفروشمش!افتضاحه از ویروس و سرعت رم!

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • نای نِنه
    • پنجشنبه ۷ تیر ۹۷

    به وقت چهارشنبه

    کلی کار داشتم که به هیچ کدوم نرسیدم!
    ولی مهمترین اتفاق امروز این بود که دوست داشتم متصدی پلیس به اضافه ده رو از پشت سیما ببوسمش!
    فردا میریم چادگان!
    شاید شنبه هم بریم قم!
    +بازی امشب فقط اونجاش که خیابانی گفت ببین تماشاچیا چه شوری دارن، چقدر غوغا میکنن!
    غوغا ^_^ !
  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • نای نِنه
    • چهارشنبه ۳۰ خرداد ۹۷

    جام جهانی چشمهات

    نمیدونم چرا ولی همیشه دوست داشتم ویزیتور سوپریا بشم، یه کار خدماتی بامزه، درست مثل یه پستچی!

    فکرشو بکن صبح به صبح سوار ایسوزوی سفید براقت بشی و بری دم سوپریها وایستی، اجناسشون رو تحویل بدی و جلوی تک تک اقلامشون تیک بزنی! :)

    ولی این روزها عجیب آرزومه که خودم سوپری داشته باشم، مثلن چای گلستان بفروشم یا سن ایچ کول یا ...  یا هر چیز دیگه ای!

    راستش تا اون شب که عادل داشت قرعه کشی میکرد تو باغ نبودم که همه جای دنیا استادیوم مختلط دارن و گرنه چهارتا پیامک که خرجی نداشت! از اون شب این فکر مثه خوره افتاد به جونم، من و تو و بردن دو تا بلیط اونم برای جام جهانی روسیه!

    اصلن راستشو بخوای پاک یادم رفته بود که عشق فوتبالیو آخر هفته ها پا به توپی! یعنی از یه روزی به بعد سعی کردم  فکر کنم که این فوتبال دیدنا و دنبال کردن خبرا و حواشیا علاقه ی خودمه نه دوست داشتن دوست داشتنیهای تو!

    خلاصه فکر کن میرفتیم روسیه،مثلن استادیوم کازن ارنا، با کلی تماشاچی، فوتبالیستای معروف، مربیاشون، داورا، لیدرا، دو تا صندلی چفت هم، احتمالن پاپ کرن و پپسی و دستم که تو دستته و برق چشمای سیاهت و سوت شروع بازی!

    [.....به قول بهنام : " الهی که چشمام نبینه غماتو، الهی نبینم که بی تکیه گاهی، فقط شادیاتو ببینم الهی، میخوام بشنوم دلخوشی هاتو دیدی، به هر آرزویی که داری رسیدی..."....]

    چقدر میتونی خوشحال باشی از این اتفاق! از تماشای زنده ی دو تا عشق با هم!

    دلم میخواد قبل از اینکه بازیها تموم شن و بخوایم برگردیم، عوض تک تک اون بازیها، عوض تک تک اون آدما،عوض سانت به سانت جابه  جا شدن اون توپ، عوض گروکشی تیمها و نتایجشون، عوض شادی بعد هر گل، عوض ناراحتی برای هر پتالتی؛ اصلن بذار اینطوری بهت بگم عوض هر چیزی، عوض هر کسی زل میزدم توی چشمای مستت که از فرط شادی میدرخشن! میلیون ها ادم نگاهشون به اون مستطیل سبز و اون توپ بی قراره و من نگاهم به تو! سر یه لحظات حساس، وقتی که نگرانی از نتیجه، یا آشفته ای از بازی فوتبالیستها، یا ناراحتی از داوریها، یا ...یا.... ممکنه برگردی نگام کنی و دنبال تایید من باشی اون وقت به چشم خودت میبینی که  چشمات و برق نگات برای من، خیلی بیشتر از اون جام جهانی مسخره می ارزن، حتا تصور اینکه ساعت 11 شب روز سی ام بعد زدن اولین گلمون به اسپانیا ممکنه چقدر محکم بغلم کنی  و دیگه چه ها کنی سر ذوقم میاره! :))

    میدونی اگه پولش رو داشتم قبل از اینکه فکر کنم انبارای خیالی سوپریمو پر از چای و آبمیوه کنم تا شاید جایزه شو ببرم؛ دو تا بلیط میخریدم میومدم پیشت، الکی میگفتم دلم از اینجا گرفته، برا آخرای هفته بیا تا بریم پابوس آقا، لبخند میزدم و بلیطارو میذاشتم پیشت و رومو تنگ میگرفتم و میرفتم! نمیدونم بعد دیدن بلیطا و تاریخو مقصدشون چه حالی میشدی ولی مطمئنم قبل رفتن یه روزی میومدی دنبالم تا بریم توی شهر یه دوری بزنیم،گوشه ی دنج کافه ای، به وقت صرف تلخ ترین قهوه ها یادم می آوردی که ممنوع الخروجی! یادم می آوردی همون شب به کنایه تو کانالم نوشتم که دیگه عادل فردوسی پور هم رفت خوابید؛ تو چرا هنوز آنلاین بودی! یادم می آوردی که تیم شما تفننی و خانوادگی بود و هیچ وقت فوتبال رو حرفه ای دنبال نمیکردی! یادم می آوردی تو کشورمون این فقط مردان که میرن استادیوم و ایران و غیر ایران نداره! یادم می آوردی که ما نامحرمیم و نشده تا حالا کنار هم بشینیم چه برسه که بخوایم زل بزنیم به چشمای هم و پناه بر خدا کارهای دیگه!

    این که فقط یه چالش بی دعوت بود، خواستم بدونی که ما خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن!

    ولی بهت قول میدم یه روزی چشمات مال من میشن!

    من بیشتر از هر کس دیگه ای برای به دست آوردنشون سهمیه دارم!


  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • نای نِنه
    • چهارشنبه ۲۳ خرداد ۹۷

    با تو تا روز خفتنم هوس است!

    هفته ی خاصی بود، پر درد، پر شوق، پر انرژی، پر کسلی و بی حالی، پر کفر، پر قدر!

    بهش گفتم "یا بکش، یا دانه ده، یا از قفس آزاد کن"!

    انتخابو گذاشت پای خودم، یه هفته وقت دارم تا فکر کنم!

    در قفس بازه، باز بوده همیشه، این منم که نخواستم برم؛

    جلدش شدم؛ بدون اینکه بفهمم، بدون اینکه بفهمه!

    چرا نرفتم با اینکه فرصتش بارها و بارها پیش اومد؟!

    ساده است، چون با همه ی ویژگیهای خوب و بدش دوستش داشتم!

    چون برده بودمش تو خیالم، صبحا نشسته بودم بالای سرش تا بیدار شه، لباسای کارشو بو کرده بودم و انداخته بودم تو ماشین، کنار ناهارش سالاد درست کرده بودم،براش موهامو بافته بودم، رو در و دیوار خونش نقاشی کشیده بودم، برای عصرونه هاش کیک پخته بودم، برای روزایی از زندگیش ناراحت بودم و لب ساحل باهاش راه رفته بودم، برای روزایی از زندگیش خیلی خوشحال بودم  و تحسینش میکردم، اوف حتا برای تولد 30 سالگیش ریسه بسته بودم، خیلی روزا تو خیالم حالم باهاش خوب بود! من تو خیالم باهاش بحث کردم، دعوا کردم،ی ه بحران بزرگ و یکی دو سال بد  رو پشت سر گذاشتم و حالا دوباره از اول شروع کردم!

    حالا باید تصمیم بگیرم که جواب "تو منو میخوای؟"ش رو چی بدم!بعد این همه سال و این همه حرف و این همه اتفاق!

    تصمیم گرفتن وقتی سخت میشه که اگه بمونم در رو میبنده!

    من نیاز به یه حریم امن دارم،درست!

    اما وقتی پشت میکنم به این در، وقتی برگردم  سمتش، درست همون آدم و همون زندگی و همون توهماتی که توی ذهنم هست انتظارمو میکشه؟!هوم!

    +گیرایی شبای قدر از سیزده بدر بیشتره مگه نه؟!

    +دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم...




  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • نای نِنه
    • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷