نمیدونم چرا ولی همیشه دوست داشتم ویزیتور سوپریا بشم، یه کار خدماتی بامزه، درست مثل یه پستچی!

صبح به صبح سوار ایسوزوی سفید براقی بشی و بری دم سوپریها وایستی، اجناسشون رو تحویل بدی و جلوی تک تک اقلامشون  تیک بزنی! :)

ولی این روزها آرزومه که خودم سوپری داشته باشم، مثلن چای گلستان بفروشم یا سن ایچ کول یا ...  یا هر چیز دیگه ای!

راستش تا اون شب که عادل داشت قرعه کشی میکرد تو باغ نبودم که همه جای دنیا استادیوم مختلط دارن و گرنه چهارتا پیامک که خرجی نداشت! از اون شب این فکر مثه خوره افتاد به جونم، من و تو و بردن دو تا بلیط اونم برای جام جهانی روسیه!

اصلن راستشو بخوای پاک یادم رفته بود که عشق فوتبالیو آخر هفته ها پا به توپی! یعنی از یه روزی به بعد سعی کردم  فکر کنم که این فوتبال دیدنا و دنبال کردن خبرا و حواشیا علاقه ی خودمه نه دوست داشتن دوست داشتنیهای تو!

خلاصه فکر کن میرفتیم روسیه،مثلن استادیوم کازن ارنا، با کلی تماشاچی، فوتبالیستای معروف، مربیاشون، داورا، لیدرا، دو تا صندلی چفت هم، احتمالن پاپ کرن و پپسی و دستم که تو دستته و برق چشمای سیاهت و سوت شروع بازی!

به قول بهنام : " الهی که چشمام نبینه غماتو، الهی نبینم که بی تکیه گاهی، فقط شادیاتو ببینم الهی، میخوام بشنوم دلخوشی هاتو دیدی، به هر آرزویی که داری رسیدی..."

دلم میخواد قبل از اینکه بازیها تموم شن و بخوایم برگردیم، عوض تک تک اون بازیها، عوض تک تک اون آدما،عوض سانت به سانت جابه  جا شدن اون توپ فوتبال، عوض گروکشی تیمها و نتایجشون، عوض شادی بعد هر گل، عوض ناراحتی برای هر پتالتی،عوض هر مترمکعب اون 11 تا شهر؛ اصلن بذار اینطوری بهت بگم عوض هر چیزی زل میزدم توی چشمای مستت که از فرط شادی میدرخشن! میلیون ها ادم نگاهشون به اون مستطیل سبزه و من نگاهم به تو! چقدر میتونی خوشحال باشی از این اتفاق! از تماشای زنده ی دو تا عشق با هم! میدونی چشمات و برق نگات برای من، خیلی بیشتر از اون جام جهانی مسخره می ارزن، حتا تصور اینکه ساعت 11 شب روز سی ام بعد زدن اولین گلمون به اسپانیا ممکنه چقدر محکم بغلم کنی  و دیگه چه ها کنی سر ذوقم میاره! :))

میدونی اگه پولش رو داشتم قبل از اینکه فکر کنم انبارای خیالی سوپریمو پر از چای و آبمیوه کنم تا شاید جایزه شو ببرم؛ دو تا بلیط میخریدم میومدم پیشت، الکی میگفتم دلم از اینجا گرفته، برا آخرای هفته بیا تا بریم پابوس آقا، بلیطارو میذاشتم پیشت و رومو تنگ میگرفتم و میرفتم! نمیدونم بعد دیدن بلیطا و تاریخو مقصدشون چه حالی میشدی ولی مطمئنم قبل رفتن یه روزی میومدی دنبالم تا بریم تو شهر یه دوری بزنیم،گوشه ی دنج کافه ای ،به وقت صرف تلخ ترین قهوه ها یادم می آوردی که ممنوع الخروجی! یادم می آوردی همون شب به کنایه تو کانالم نوشتم که دیگه عادل فردوسی پور هم رفت خوابید؛ تو چرا هنوز آنلاین بودی! یادم می آوردی که تیم شما تفننی و خانوادگی بود و هیچ وقت فوتبال رو حرفه ای دنبال نمیکردی! یادم می آوردی تو کشورمون این فقط مردان که میرن استادیوم و ایران و غیر ایران نداره! یادم می آوردی که ما نامحرمیم و نشده تا حالا کنار هم بشینیم چه برسه که بخوایم زل بزنیم به چشمای هم!

این که فقط یه چالش بی دعوت بود، خواستم بدونی که ما خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن!

ولی بهت قول میدم یه روزی چشمات مال من میشن!

من بیشتر از هر کس دیگه ای برای به دست آوردنشون سهمیه دارم!



+کسی رو نمیشناسم هنوز!